عید ... !

متن مرتبط با «طالبان و» در سایت عید ... ! نوشته شده است

18 روز بر فنا !

  • نیلوبلاگ

    پارسال ماه رمضون مقداریشو قم بودیم و مقداریشو روستا خونه مامان بزرگxa0 سال قبلش هم همینطور ... برنامه ام توی ماه رمضونا اینجوری بود که افطار که می کردیم ، بعدش ظرفا رو باید من میشستم و خیلی طاقت فرسا بود !!xa0 هیشکی جز من نبود که بشورهxa0 البته اگه زن عموها از شهر اومده بودن روستا ، دیگه آزادی محض بود ... بعد از شستن ظرفا و دیدن دوتا فیلم با اون تلویزیون 24 اینچ مثلا ال سی دی خونه مامان بزرگ که فقط چهارتا شبکه رو میگرفت ، میرفتم توی اتاق کنار حیاط و از توی قفسه کتاب بابام یه کتاب ورمیداشتم و یه ...

    ادامه مطلب
  • شب اول .... !

  • نیلوبلاگ

    الان ساعت 4:08 صبح نوزدهم ماه رمضون 5 تیر 95xa0 .......................................... خب رفتیم گریه هامونو کردیم اشکامونو ریختیمxa0 اون وسطا که رسیدیم به یه نقطه انقطاع از هرچیزی ، یه سری حرفها و قول ها بین دلمون و خدا رد و بدل شد که تصور میکنیم از عمق وجود گفتیمشون و .... الان نه اشک هست نه روضه و نه هیچ چیز دیگهxa0 عادیxa0 سحری رو خوردیمxa0 منتظر اذان صبحیمxa0 الان که توی جو و فضا نیستیم باید تکلیف خودمونو روشن کنیم ... باید یه کفش آهنی بپوشیم و محکم کنین خودمونو از ایمان به قول هایی که د...

    ادامه مطلب
  • طالبان !

  • نیلوبلاگ

    بسم اللهxa0 الان ساعت 2:32 به تاریخ 13 تیرxa0 یکشنبه استxa0 ساعت ده صبح کلاس دارم و فکرم از یه طرف درگیر اونهxa0 ی سری کار داشتم که انجام ندادم ... 23 تیرهم مصاحبه دارمxa0 یعنی ده روز دیگهxa0 هیچی بلد نیستمxa0 ایناداره توی ذهنم میچرخهxa0 ولی چیزی که باعث شده بنویسم ، اون دل گرفتگی هست که بعد از هر بار خواستگار اومدن ، ایجاد میشه !xa0 انقدر اومدن و رفتن که تصمیم گرفتم بنویسمشون ... ! آدم های مختلف با تیپ های مختلف ! ولی هیچکدوم رو نتونستم دوست داشته باشم !xa0 حس میکنم نگاه همه شون به آدم ، حس خری...

    ادامه مطلب
  • شروع شد .... !!!!

  • نیلوبلاگ

    بسم اللهxa0 الان ساعت 00:19 روز 14 تیر 95 تاریخ اذیتم میکنهxa0 استرسم بیشتر میشه چون به وقت مصاحبه ام نزدیکتر میشم ... اشکم میافته روی صفحه گوشی و چشمای پر اشک نمیذاره صفحه گوشی رو خوب ببینم ... جز من و آجیم کسی خونه نیستxa0 اون نشسته طبقه بالا پای لبتاب و داره فیلم گردن بند شبح رو میبینه و قطعا بعداز فیلم اصرار داره که آجی بیا برات تعریف کنم من هم از دوتا چی بشدت میترسمxa0 بشدت جن و تاریکی اگه داستان جن و ارواح رو بشنوم نمی تونم توی روز روشن هم دستشویی برمxa0 واقعا نمی دونم چرا این داستان ها ...

    ادامه مطلب
  • یکی مونده به آخر !

  • نیلوبلاگ

    پست بعدی پست آخره ... !xa0 سفر میکنم به وبلاگی که کسی نشناسدم .... بریدن از همه !xa0 عدم دسترسی محض !xa0...

    ادامه مطلب